سها ستاره ی تنها

تهنا ترین تهنا

 
نویسنده : احسان(ناتانائیل) - ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
 
صدف وجودم را می گشایم و تک گوهر آن را به نام سلام تقدیم وجود پاکت می کنم سلامی به تو که نمیشناسمت ولی با حرفهای قشنگ تو ترانه های تاریکی جان گرفت به توکه با نگین کمان لبانت زندگی ام را رنگ دادی و با صحبت کردن با من این دل غم زده رااز غصه جدا کردی 
تو گلبرگ گلهای بهاری هستی و من درخت خشکیده در خاک تنهایی.پس عزیز دلم بیا و همجوارم شو که از دردم بکاهی 
از بخت بد سوز و غم دل با هر گلی گفتم پژمرد .کنار هر جوی نالیدم خشکید.کنار هر درختی شکوه کردم خمید و من ماندم با کوله باری از غم و دردفراغی بی انتها.
من گلی بودم درگلستان محبت و به شادابی همانند جویبار مغروری بودم که سراسیمه برای رسیدن به محبوب خود به دل صخره می کوبید . اما از بخت بد آینه فروش شهر کرها شدم .
می دانی یعنی چه؟ یعنی آخربدبختی .
می شد درشبهای خیال انگیز چشمانت یک دنیا غزل سرود و این دل غمزده تنها را به نسیم نگاهت سپرد آخه عزیز دلم به خیال کدامین آرزو صفای بودنت را از من گرفتی _ کدام آرزو....... کدام
خزان شد و گل با بادهارفت
چه آسان می شود از یادهارفت
کاش می شد با تو بگویم آنچه را که مانند سنگی روی سینه ام سنگینی می کند
کاش می شد با تو بگویم آنچه را که نگفته ام و سالهاست درقلبم نگاه داشته ام 
کاش می شد باتو بگویم تمام دردها و غم هایم را .
حرف من و به دل نگیر همش مال غریبی

تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبی


 

 
چقدر بیزارم از لحظه های خداحافظی
چقدر بیزارم از این بغضهایی که
سنگین میشوند وراه میبندند
 تا نتونی حرف بزنی
چقدر بغض بود ونشد که ........
بیزارم از این بغضها .. بیزارم از رفتن ها
 که پایت برود
 اما دلت هنوز...نه...!! جا مانده باشد
بیزارم از این اجبارها
بیزارم از بی تو رفتن ها..از بی تو ماندنها
بیزارم از لحظه هایی که بی تو می آیند
و بی تو میروند
بیزارم از این جای خالیها........!  
چقدر بیزارم از این...خداحافظی ها
پ.ن:راستی دوستان، من اسم خودمو عوض کردم. دیگه اسی روستر نیستم. اسم جدیدم "ناتانائیل" هست به معنای "احسان خدا"
 

 
 
تو آیا......؟
نویسنده : احسان(ناتانائیل) - ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤
 
تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟
 
تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟
 
نشستی پای اشک شمع گریان ،
 
تا سحر یک شب ؟
تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ،
 
که از شرم نبود شاد پیغامی ،
 
میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟
 
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی ، عطر خود تقدیم باغی می کند
 
چیزی نمی خواهد ؟
 
و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا ،
 
 تلاوت کرده با تدبیر ؟
 
تو فرصت کرده ای آیا بخوانی آیه ای ، از سوره یک ساقه مریم ؟
 
نوازش های باران بهاری را ، به روی گونه های برگ ، فهمیدی ؟
 
تو از خورشید پرسیدی ، چرا
 
بی منت و با مهر می تابد ؟
 
تو رمز عاشقی ، از بال پروانه ، میان شعله های شمع ، پرسیدی ؟
 
تو آیا در شبی ، با کرم شب تابی سخن گفتی
 
از او پرسیده ای راز هدایت ، در شبی تاریک ؟
 
تو آیا ، یا کریمی دیده ای در آشیان ، بی عشق بنشیند
 
تو ماه آسمان را دیده ای ، رخ از نگاه عاشقان نیمه شب ها بر بتاباند ؟
 
نپرسیدی چرا گاهی ، دلت تنگِ دلِ تنگی نمی گردد ؟
 
چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گیرد ؟
 
تو ایا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل ؟
 
و گلبرگ گلی ، عطر خودش ، پنهان کند ، از ساحت باغی ؟
 
تو آیا خوانده ای با بلبلان ، آواز آزادی ؟
 
و سرخی شقایق دیده ای ، کو همنشینی من کند با سبزی یک برگ ؟
 
تو آیا هیچ می دانی ،
 
اگر عاشق نباشی ، مرده ای در خویش ؟
 
تو آیا معنی چشمان خیس و لب فروبستن ، نمی دانی ؟
 
نمی دانی که گاهی ، شانه ای ، دستی ، کلامی را نمی یابی
 
ولیکن سینه ات لبریز از عشق است
 
شبی در کهکشان راه شیری ، دب اکبر را صدا کردی ؟
 
تو پرسیدی شبی ، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را ؟
 
جواب چشمک یک از هزاران اختر در آسمان را ، داده ای آیا ؟
 
تو آوازی برای مریمی خواندی

 
 
نامه عاشقانه
نویسنده : احسان(ناتانائیل) - ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤
 

حتما باید تا آخر بخونی تا متوجه بشی


1- محبت شدیدی که صادقانه به تو ابراز میکردم

2- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

3- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم

4- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و

5- این احساس در قلب من قوت میگیرد که بالاخره روزی باید

6- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم که

7- شریک زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار کوتاه بود اما

8- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و

9- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم

10- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ کس نمیتواند تحمل کند و با این وضع

11- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را

12- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم

13- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان که

14- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش

15- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت کننده است اگر

16- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم که

17- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش

18- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت که دارای کمترین

19- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه

20- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش کنم و نمتوانم قانع شوم که

21- تو را دوست داشته باشم و شریک زندگی تو باشم .

و در آخر اگر میخواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از مطالب بالا فقط شماره های فرد را بخوان!!!

 
 
اندوه
نویسنده : احسان(ناتانائیل) - ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧
 
 
 
اندوه زیبایی خاص خود را دارد
 
اندوه زیبایی خاص خود را دارد, آن را جشن بگیرید.
در اندوه غرق نشوید، بلکه نظاره‌گر آن باشید
و از آن لذت ببرید، زیرا اندوه زیبایی‌های خاص خود را دارد.
ما معمولاً آن قدر در اندوه غرق می‌شویم که
فرصت نظاره‌ کردن آن را از دست می‌دهیم
و به زیبایی‌های لحظه‌های غم و اندوه پی نمی‌بریم.
هنگامی که آدم شاد است،
هیچ‌گاه مثل زمانی که غمگین است، عمیق نیست.
اندوه عمق دارد،
در حالی که شادی سطحی است.
بد نیست کمی به آدم‌های به ظاهر شاد اطرافمان نگاه کنیم؛
همیشه لبخند به لب دارند و دارند از خوشحالی بال در می‌آورند.
با کمی دقت در خواهیم یافت که
بسیاری از آنها سطحی و کم‌مایه هستند.
و هیچ عمقی ندارند.
شادی مانند موج دریاست که بر روی سطح آب روان است.
در حالی که اندوه، چون اقیانوس عمیق است.
 
به درون این عمق گام بردارید و نظاره‌گر آن باشید.
شادی, شلوغ و پرسروصدا است،
ولی غم سکوت خاصی دارد.
شادی مانند روز است و اندوه مانند شب.
شادی چون نور است و اندوه چون تاریکی.
نور می‌آید و می‌رود, ولی تاریکی می‌ماند؛
تاریکی ابدی است.
روشنایی گاهی اتفاق می‌افتد
ولی تاریکی همیشه هست.
شاید عجیب به نظر می‌رسد
ولی اگر به وادی اندوه قدم بگذارید،
همه‌ی این چیزها را احساس خواهید کرد.
ناگهان درمی‌یابید که اندوه همچون شیئی است
که می‌توان شاهد و نظاره‌گرش بود،
پس از درک چنین بینشی احساس شادی می‌کنید.
چه اندوه زیبایی!
ارمغان تاریکی، گلی است که از عمق لایتناهی سر بر می‌آورد؛
بستری است خاموش و آکنده از سکوتی موسیقیایی؛
در این بستر از سروصدا خبری نیست،
هیچ مزاحمتی وجود ندارد.
آدم می‌تواند در عمق بی‌انتهای آن فرو رود
و سپس دوباره و کاملاً شاداب سربرآورد؛
مثل خوابی کامل و نیروبخش.
البته این به نگرش انسان بستگی دارد.
هنگامی که غمگین می‌شویم،
فکر می‌کنیم اتفاق بدی برایمان رخ داده است
ولی این چیزی نیست جز برداشت شخصی ما از اندوه.
پس سعی می‌کنیم که از آن بگریزیم.
هیچ‌گاه با اندوه‌مان مراقبه نمی‌کنیم،
بلکه ترجیح می‌دهیم به ملاقات کسی
یا به رستوران برویم, تلویزیون تماشا کنیم و روزنامه بخوانیم،
یا هزار کار که بشود
از طریق آن اندوه را فراموش کرد را انجام دهیم.
در حالی که این نگرش غلط است.
به همه آموخته‌اند که اندوه چیز بدی است،
در صورتی که هیچ بدی در اندوه وجود ندارد.
این ما هستیم که باید بفهمیم
اندوه هم یکی از قطب‌های زندگی است.
شادی یکی از قطب‌های زندگی است
و اندوه قطب دیگر، لذت یک قطب است
و رنج قطب دیگر،
زندگی به هر دوی این قطب‌ها نیاز دارد.
زندگی‌‌ای که تنها لذت در آن جای داشته باشد,
ظاهراً گسترده و خوب است ولی عمق ندارد.
از طرف دیگر زندگی آکنده از اندوه نیز فقط عمق دارد،
ولی گسترده نیست.
در حالی که زندگی پدیده‌‌‌ای چند بعدی است؛
و همزمان در دو بعد سطح و عمق گسترش می‌یابد.
به مجسمه‌ی بودا یا چشمان اشو نگاه کنید
تا هر دو حالت غم و شادی را در آن حس کنید.
حالت شادی و آرامش و در عین حال اندوه!
این چنین، شما شادی‌ای را تجربه خواهید کرد
که به سبب حضور اندوه،
عمق و معنای بیش‌تری پیدا کرده است.
معمولاً واژه‌ی «غمگین» یا «اندوهناک»
تداعی غلطی در ذهن ایجاد می‌کند,
انگار که اتفاق بدی رخ داده است؛
ولی خوبی یا بدی غم و اندوه
تنها به برداشت شخصی خود آدم بستگی دارد.
زندگی، در کل، پدیده‌ای مطلوب و خوشایند است.
هنگامی که زندگی را در کلیت خویش درک کنید،
موقعی است که می‌توانید جشن بگیرید.
جشن گرفتن مشروط به حالت خاص نیست,
مثلاً نمی‌توان گفت که
«اگر خوشحال باشم جشن می‌گیرم»
یا «اگر غمگین باشم جشن نمی‌‌گیرم.»
جشن گرفتن باید بی‌‌قید و شرط باشد.
من زندگی را جشن می‌گیرم؛
حتی اگر با خود غم و اندوه بیاورد،
باز هم جشن می‌گیرم.
اگر شادی هم آورد که چه بهتر باز هم جشن می‌گیرم.
جشن گرفتن
در حقیقت نوعی نگرش مثبت نسبت به زندگی است
که توجهی به آنچه زندگی به ارمغان می‌آورد، ندارد.
مشکلی که ممکن است در اینجا پیش بیاید,
معنایی است که
واژه‌ی «جشن» در ذهن شما ایجاد می‌کند.
معمولاً از کلمه‌ی جشن چنین برداشت می‌شود
که آدم باید شاد باشد.
حتماً از خود می‌پرسید آدم چه طور می‌تواند
وقتی که غمگین است جشن بگیرد؟
ولی واقعیت این است که برای جشن گرفتن
حتماً نباید خوشحال باشید.
جشن گرفتن یعنی شکرگزاری
بابت هر آنچه که زندگی و خداوند،
به شما هدیه می‌دهند.
جشن گرفتن یعنی حق‌شناسی، یعنی سپاسگزاری.
 فقط در این شرایط است که
می‌توان هر رخدادی را جشن گرفت.
اگر غمگین هستید، اندوه خود را جشن بگیرید.
یک بار سعی کنید. غمگین هستید؟
پس برقصید، چرا که اندوه بسیار زیباست
برقصید و لذت ببرید، تا آنجا که ناگهان احساس می‌کنید
اندوه‌تان به تدریج در حال ناپدید ‌شدن است.
همین‌ طور که گام به گام پیش می‌روید،
اندوه فراموش می‌شود و جشن باقی می‌ماند.
شما در واقع انرژی موجود در اندوه را دگرگون
و تبدیل به شادی کرده‌اید.
این کار یعنی کیمیاگری؛
تبدیل فلزی پست به فلزی برتر همچون طلا.
اندوه، خشم، حسادت، فلزهایی هستند که
می‌توانند به طلا تبدیل شوند،
زیرا ذات و جز تشکیل‌دهنده‌ی آنها تفاوتی با طلا ندارد،
در واقع تفاوتی بین طلا و آهن این است.
مواد تشکیل‌دهنده‌ی آنها که همان الکترون‌ها هستند
کاملاً یکسان‌اند.
آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده‌اید که
یک تکه زغال و گران‌قیمت‌ترین الماس دنیا،
هر دو از یک جنس هستند؟
آنها فرقی با هم ندارند.
در واقع زغال سنگی که طی میلیون‌ها سال
در دل زمین تحت فشار قرار گیرد،
به الماس تبدیل می‌شود.
تنها تفاوت بین آنها در فشار وارده به آنها بوده است،
در حالی که هر دو از جنس کربن هستند.
پس عنصر پست می‌تواند به عنصر برتر تبدیل شود.
عنصر پست هیچ‌چیز کم ندارد.
تنها باید ترتیب و آرایش اجزای آن را تغییر داد.
کیمیاگری هم یعنی همین!
وقتی که غمگین هستید،
جشن بگیرید و به اندوه خود آرایشی تازه ببخشید.
با این کار، چیزی به اندوه اضافه می‌کنید
که آن را دگرگون می‌کند.
خشمگین هستید؟ بدن خود را به حرکت بیندازید.
حرکاتتان در ابتدا حاکی از خشم و غیظ
و خشونت خواهد بود،
ولی به تدریج این حرکات نرم‌تر و نرم‌تر خواهند شد
و ناگهان متوجه می‌شوید که عصبانیت را
به فراموشی سپرده‌‌اید
و انرژی موجود در خشم را به سماع تبدیل کرده‌اید.
چرا هنگامی که غمگین هستید، آواز نخوانید؟
آوازتان در ابتدا غمناک خواهد بود،
ولی هیچ اشکالی ندارد.
آیا تا به حال به صدای فاخته‌ای که
جفت یا معشوق خویش را می‌طلبد گوش سپرده‌اید؟
آواز فاخته در ابتدا بار غم دارد،
ولی به تدریج آکنده از شادی می‌شود،
زیرا جفتش به ندای او پاسخ می‌‌دهد.
زمانی که معشوق پاسخ دهد، همه چیز تغییر می‌کند.
اگر غمگین هستید، شروع کنید به آواز خواندن،
دعا کردن، رقصیدن؛
هر کاری که می‌توانید بکنید
تا به تدریج عنصر پست به عنصر برتر، تبدیل ‌شود.
هنگامی که کلید رمز این کار را کشف کنید،
زندگی‌تان به کلی دگرگون خواهد شد
و هیچ‌گاه مانند گذشته نخواهد بود،
چرا که با این کلید می‌توانید هر دری را بگشایید.
و شاه کلید شما چیزی جز «جشن» نیست.
هیچ مرگی در حقیقت «مرگ» نیست؛
مرگ فقط دری جدید می‌گشاید؛
پس مرگ یک شروع است.
زندگی پایان‌ناپذیر است،
همیشه شروعی جدید وجود دارد
و از مرگ هم زندگی برمی‌خیزد.
اگر اندوه خود را به جشن تبدیل کنید،
آنگاه می‌توانید از مرگ خود نیز حیاتی دوباره بیافرینید.
پس تا وقت هست، این هنر را فرابگیرید
و نگذارید پیش از آنکه
هنر تبدیل عنصر پست به عنصر برتر را فرا گرفته باشید،
مرگ شما را برباید.
اگر بتوانید بی‌قید و شرط جشن بگیرید و پایکوبی کنید،
هنگامی که مرگ به سراغ‌تان بیاید
نیز می‌توانید بخندید،
جشن بگیرید و دنیا را با شادی ترک کنید.
هنگامی که با جشن و شادی بمیرید،
مرگ نمی‌تواند شما را بکشد،
بر عکس، این شما هستید که مرگ را کشته‌‌اید.
این کار را شروع کنید،
دست کم امتحانش کنید.
چیزی برای باختن وجود ندارد.
ولی بعضی از مردم با اینکه می‌دانند
چیزی برای از دست دادن وجود ندارد،
حتی زحمت امتحان کردن را هم به خود نمی‌دهند.
خوب فکر کنید، واقعاً چه چیزی برای از دست دادن وجود دارد
قسمتی از کتاب عشق، رقص زندگی اثر اشو
پ.ن: من وقتی این متن رو خوندم خیلی متحول شدم. چون در آخر باز هم به حرفای خواهر عزیزم(مهسا) رسیدم. ولی هنوز مونده تا خوب خوب بشم.
 یه دنیا ممنون از مهسا به خاطر حرفایی که برای اصلاح من میزنه. واقعا حرفاش خییلی قشنگه. خییلی. اگه ایشون نبودن دیگه من رسیده بودم آخر خط. دمت گرم

 
 
عشق
نویسنده : احسان(ناتانائیل) - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۳
 

میگن: عشق صدای فاصله هاست

راست میگن

من عاشق یه نفر بودم

ولی همش دوست داشتم که با من باشه و منو ترک نکنه

ولی الآن که با خودم فکر میکنم می بینم اسم این کارم غرور بود، نه عشق.

عشق مقدس هست

عشق یعنی این که تو، خوشحالی و خوشبختی معشوق رو بخوای، نه داشتنشو.

و الآن

الآن

الآن من عاشق هستم

خیلی بی پرده میگم من عاشق هستم

چون دیگه خوشبختی معشوقم رو میخوام. نه این که با من بمونه

البته خیییییییییییلی دوست دارم که با من بمونه ولی شاید کنار من راحت نباشه. شاید یکی دیگه رو بخواد

هر چند خیلی سخته اینکه ازش جدا باشم

ولی

منم باید به خواسته اش احترام بذارم و به عشقم ادامه بدم

عشق هم گاهی اوقات، رنگی تنهایی داره

به این میگن عشششششششششق

عین_شین_قاف


 
 
شادی
نویسنده : احسان(ناتانائیل) - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٩
 

 

چشمانم را می‌بندم... 1 ... 2 ... 3 ...

و بعد انگار نه انگارهایم شروع می‌شود...
چند صباحی می‌شود که تمرین شاد زیستن می‌کنم... تمرین انسان‌های بی‌خیال...
و بعد می‌شوم کسی که انگار نه انگار تمام عاشقانه‌هایم را با دستان خود به باد سپردم...
انگار نه انگار که تنها سپری می‌شوم... انگار نه انگار که فرشته امید و آرزوهایم را در پرتگاه تاریکی و یاس رها کردم...

انگار نه انگار که دلم را تبعید کردم به سردترین آرامگاه قلب‌ها...!!
و بعد به همه این‌ها لبخند تلخی می‌زنم و می‌گویم انگار نه انگار!!
و چشمانم می‌خندد و پر می‌شود از تصویر شاد روزگار خوش‌خیالی‌ام و ناگزیر جاری می‌شود به زندگی منجمد امروزم...!!
و بادبادک امیدهایم را به آسمانی می‌سپارم که دیگر امید رحمتی از آن نمی‌رود و خود را در هیاهوی مردم شهر گم می‌کنم تا بلکه صدای گریه‌هایم را نشنوم...
به راستی که فقط خدا نگهدار من است!!!


 
 
تنهایی
نویسنده : احسان(ناتانائیل) - ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٥
 
 
من خسته ام ، خسته
 
 

خسته و سرگردان ، تنها و بی کس


گوشه اتاق تاریکم نشسته ام ،


مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش کشیده ام .

 

او کیست ؟


دو زانوی من .... 

 

آری من دو زانوی خویش را در آغوش کشیده ام و او را میفشارم ،

تا حس سفر در دلم همیشه تازه بماند .

آری دو زانوی من همیشه مرا در یافتن عشق و حقیقت همراهی کردند ، 

اما هیچگاه آن را نیافتم .

درها همه بسته بودند ، 

قلبها یخ زده و توخالی.......

حال می خواهم بگویم .... فریاد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو کنم .....

اما برای که ؟ اما برای چه؟

جز این دو زانوی من چه کسی است تا مرا دریابد.....؟ 

چه کسی است تا من بتوانم 

با او از عشق و دوست داشتن بگویم .....؟

آرای به راستی که هیچ کس نیست ..... 

هست؟

من تنها هستم ، تنهای تنها .... 

شاید فقط تنهایی مرا بفهمد .... شاید تنهایی بتواند 

داغ تنهایی را در من آرام کند! 

این دو زانوی من، 

که هرگز مرا تنها نگذاشتند ،

اکنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ، 

می خواهند در آغوش من بمانند.... 

تنهایی تنها کسی بود که من می توانستم برای او آرام آرام اشک بریزم ..... 

وآنگاه 

آرام و بی صدا زانوهایم در آغوش من به خواب می رفتند 

و من در آغوش سرد تنهایی.

تنهایی با همه رفافتش، 

تک تک رویاهای مرا سوزاند،

رویای عشق را .... رویای فردا را.... 

اکنون من تنها هستم ... تنهای تنها 

در اتاق تاریکم ..... 

پس ای تنهایی با من بمان ، 

 
 
 
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست...
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...
تنهایی را دوست دارم ...
زیرا در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد ...
شاید در سکوتی یا شاید در شبی سرد و بارانی .
بگذار کسی نداند که هنوز دوستش دارم ...
............................................................
تنهایی، تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مدام
صدای غریبه‌ای‌ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من
یک‌شنبه‌ی سوت و کوری‌ست که آسمانِ ابری‌اش ذره‌ای آفتاب ندارد
حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌برد حوصله‌ام را
 
تنهایی زُل زدن از پشتِ شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد
فکر کردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایَش، قدم‌زدن را دوست می‌دارند
آدم‌هایی که به خانه می‌روند و رویِ تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند ولی خواب نمی‌بینند
آدم‌هایی که گرمایِ اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه شب از خانه بیرون می‌زنند.
 
تنهایی دل سپردن به کسی‌ست که دوستَت نمی‌دارد
کسی که برایِ تو گل نمی‌خَرَد هیچ وقت
کسی که برایَش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز
 
تنهایی اضافه بودن است در خانه‌ای که تلفن هیچ‌وقت با تو کار ندارد
خانه‌ای که هیچ وقت ترا نمی‌شناسد انگار
خانه‌ای که برایِ تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است.
 
تنهایی، خاطره‌است که عذابَت می‌دهد هر روز
خاطره‌ای که هجوم می‌آوَرَد، وقتی چشم‌ها را می‌بندی
 
تنهایی عقربه‌هایِ ساعتی‌ست که تکان نخورده‌اند وقتی چشم باز می‌کنی
تنهایی انتظار کشیدن توست وقتی تو نیستی
وقتی تو رفته‌ای از این خانه
وقتی تلفن زنگ می‌زند اما غریبه‌ای سراغِ دیگری را می‌گیرد
وقتی در این شیشه‌ای که به شب می‌رسد، خودت را می‌بینی هر شب!
 

 
 
چه کنم؟
نویسنده : احسان(ناتانائیل) - ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۱
 
روحم دیگر دانه نمیخورد
از دریچه قفسش
فقط به دور دستها ذل میزند
گوشش انگار کر شده
آبتنی هم نمیکند
ای وای ...نکند
مرا هم نشناسد. 
 
 
گروه اینترنتی ایران سان
احساس خستۀ مرا دریاب
استخوانهای شکستۀ امید، زخمِ گسستگی آرزوها را به جای گذاشته اند
صبر من به اتمام رسید
و دیگر هیچ دلخوشی امید بخشی برایم نمانده
چلچله ها سرود مرگ مرا از بر می خوانند
و تو هنوز در ابتدای راه به دنبال نت های گم شدۀ موسیقیِ زندگی می چرخی
زخم مرا دریاب
التیام زخم مرا چه کسی به دوش خواهد کشید
بی تعلق ها در ناکجا آبادِ این هستی
چه زمانی فرا می رسد
دل خوشی مادرم را دریاب
من در کجای دلخوشی مادرم زندگی می کنم
او می ماند و عشق می ورزد
اما
لیاقت من چقدر است؟
 
 
...........
)ادامه ی مطلب(

 
 
LAMSTERS
نویسنده : احسان(ناتانائیل) - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠
 

سلام دوستان

خوبید؟

وبلاگ رسمی گروه LAMSTERS

ممنون میشم اگه این وبلاگی که لینکشو دادم، توی لینکستان وبلاگتون بذارید

هرکسی این کار رو کرد، بهم بگه تا منم لینکش کنم/

این وبلاگ خیلی برام مهمه.

آهنگای جدیدم رو از این بعد از این وبلاگ دانلود کنید

فقط تو رو خدا آهنگای من رو فراموش نکنید.

آهنگای جدیدم رو دانلود کنید.

به همتون قول میدم هیچ وقت چرت و پرت نخونم.

من با کمک و پشتیبانی شما میرم بالا.

دمتون گرم.


 
 
سلام
نویسنده : احسان(ناتانائیل) - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

سلام دوستان گلم

امشب یکدم شوق و شورم

از این عالم گویی دورم

 

بگذریم. امشب چه شبی ست. از خوشحالی بدجور گریه ام گرفته.

خدایا....

خدایا یه دنیا ممنون

ادامه ی مطلب....


 
 
آهنگ جدید اسی روستر و زتوس
نویسنده : احسان(ناتانائیل) - ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
 

سلام دوستان

آهنگ جدید و زیبای اسی روستر و زتوس از گروه LAMSTERS

به نام "تا اون بالا"

 

به ادامه مطلب بروییییییییییید


 
 
 
نویسنده : احسان(ناتانائیل) - ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
 

سلام دوستان

با امتحان ها چطورید؟

مال ما که خیلی سخته. رشته تجربی خیلی سخته

ولی خب باید بخونیم دیگه. من خودم چند تا امتحان رو خوب دادم. ولی باورم نمیشه امتحان ریاضی و هندسه رو خوب دادم. انشالله که 20 میشم

این روزها خیلی سرم شلوغه. آلبوم و ویدئو کلیپ جدید رضا پیشرو( عشق ابدی من) داره میاد. رضا پیشرو عشق ابدی منه. عاشششششششششق رضا پیشرو هستم. وقتی آهنگاشو میشنوم اصلا از خوشحالی و خوشی گریه ام میگیره. شما هم اگه یه بار آهنگ رضا پیشرو رو گوش کنید عاشقش میشید. البته چند روز بعد ویدئو کلیپ "سکوت" میاد به شبکه های ماهواره ای. این ویدئو کلیپ قشنگترین آهنگ رضا پیشرو هست. رضا عششششششششششششق منه. انشالله میخوام تا هفته ی بعد یه آهنگ درباره ی پیشرو بخونم و برای تولدش بفرستم. کاش قبول کنه. تازه انشالله میخوام ببینمش. شاید جمعه ی اول بهمن ماه، برم ببینمش.

راستی یاس یه ویدئو کلیپ جدید داده که خیلی سروصدا داشته. نمیدونم شما دیدین یا نه. یه ویدئو کلیپ پارتی خونده با دی جی علی  گیتور. خیلی ویدئو کلیپ خرابی شده. این ویدئو کلیپ برای سایت های رپ فرستاده شد ولی بعد از چند ساعت، به دستور یاس این ویدئو کلیپ از سایت ها پاک شد. ولی خوشبختانه من دانلودش کردم.

جمعه به خواست خدا میریم تا آهنگ جدید رو بخونیم. ایشالله که موفق باشیم. آهنگ جدید رو من با یه عضو جدید گروه میخونم که کارش خیلی حرفه ای هست. این آهنگ جدید هم خیییلی قشنگه. چون بیت (آهنگ خالی) مال رضا پیشرو هست. یادتون باشه تا دو هفته بعد، 4 آهنگ جدید از گروهمون پخش میشه انشالله.

بای تا بعد


 
 
← صفحه بعد